شیرینی و لبان تو از قند خوشتر است
خال تو از هرات و سمرقند خوشتر است
لختی بخند...اخم نکن خوب شعر هام
بر زخم هام مرهم لبخند خوشتر است
عقل آمد و نوشت که در بند او نباش
عشق آمد و سرود که پابند خوشتر است
چسبیده ای به مال و منالی که می رود
این پول ها برای تو هر چند خوشتر است
اما برای این دل شاعر طبیعت و
قلیان و طعم چایی دربند خوشتر است
این شهر مال تو که مرا جرعه ای از آن
آب و هوای بکر دماوند خوشتر است
با هر بهانه روح مرا خرد می کنند
وقتی که بی بهانه شکستند خوشتر است
بانو...خلاصه عرض کنم:دوست دارمت
بی دغدغه کلام هنرمند خوشتر است
غزل نه
انگار برگ آس خداوند رو شده
اینبار با دو ماه ٬ زمین روبرو شده
عطر تنت تمام هوا را گرفته و
کار پلنگ های جهان ٬ جستجو شده
اسپند دور قامت تو دود می کنند
حالا که ماه پیش تو بی آبرو شده
زیباترین الهه ی شهری و بی گمان
بوسیدنت برای همه آرزو شده
تو شاعری ٬ تمام خودت را سروده ای
پیچیده توی شهر ٬ کسی "شاملو" شده
اما من از تبار غزل های ساده ام
از شاعری که "یک دهه در خود فرو شده" *
چیزی بگو که در غزلم تازه تر شوند
این بغض های شوم وبال گلو شده
*یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن ..... "استاد محمد علی بهمنی"
غزل هشت
یک سفره ٬ یک آیینه ٬ با آیات قرآن ٬ آغاز مشروع گناهی آتشین بود
عشقش اهورایی ٬ اما در کنارش ٬ مردی نشسته از اهالی زمین بود
مردی نشسته که تمامی جنونش در جمله ای کوتاه میشد جا بگیرد
این جمله ی کوتاه و ساده : " تا همیشه دیوانه ی چشم تو ام ای نازنین " بود
حرف دلش را گفت اما دیدگانش ٬ دیگر توان خشکسالی را ندارد
آبی ترین ها را خدا در چشم او ریخت ٬ انگار راز خلقت دریا همین بود
این مرد اهل مرز پاکی است خاتون ٬ مرزی که با خون امیران آبدیده
مرز اساطیر وطن خواهی شبیه مردی که خونش حرمت حمام فین بود
خاک سیاوش ها و رستم هاست اینجا ٬ خاک کمانگیران بی نام و نشان است
خاکی که روزی تخت جمشید و شکوهش ٬ یک گوشه از پیشینه ی این سرزمین بود
اما زنی که پای این سفره نشسته ٬ با آن دل خسته سر یاری ندارد
دنبال روحی آسمانی وار می گشت ٬ در فکر عشقی باز بالاتر از این بود
اینبار زن حرف دلش را زد که ناگاه ٬ تقدیر هم بر ذات خود لعنت فرستاد
زن رفت ٬ اما مرد ماند و خاطراتش ٬ مردی که مبهوت کلام آخرین بود
غزل هفت
در جان من طنین صدای بنان تویی
زیباترین الهه ی ناز جهان تویی
هرچند آسمان خدا پر ستاره است
اما عروس هر شب هفت آسمان تویی
آنکس که در زمانه ی نامهربان ما ...
مهرش به عرش طعنه زده ٬ بی گمان تویی
من رانده ی بهشتم و دیوانه ی زمین
تا سیب سرخ وسوسه ی باغمان ٬ تویی
حالا ورق بزن و بخوان خط به خط مرا
تا باورت شود همه ی داستان تویی
ما در کنار هم غزلی ناب می شویم
وقتی که پیکرش منم و روح آن تویی
غزل شش
ای آسمان ٬ اگر بنشینی به جای من
سوگند می خورم که بباری برای من
نامرد ها تمام مرا خرد کرده اند
نامرد های حک شده در ماجرای من
ای مهربان بیا و کنارم کمی بمان
ای مهربان تر از همه ی شعر های من
تنها علیه خویش غزل گفته ام عزیز
تاریخ مینویسد از این کودتای من
یک روز می روم و قسم میدهم تو را
تنها غزل بخوان و نیا پا به پای من ...
حیف است از نگاه تو باران بیاید و ...
هی "حمد و سوره" سر بدهی در عزای من
این باورم شدست ٬ فقط عشق بوده است
معیار آفرینش تنها خدای من
من عاشقم ٬ همیشه از این در سروده ام
تا پر شود تمام جهان از صدای من
غزل پنج
اینجا بمان ٬ تمام جهان عاشقت شدند
تنها نه من ٬ زمین و زمان عاشقت شدند
ای بره ی سفید ! به غیر از شبان تو
یک گله گرگ ٬ زوزه کشان عاشقت شدند
منصور ها به شوق تو بر روی دار ها....
رفتند و با صدای اذان عاشقت شدند
سنتور و نی ٬ تنبک و دف ٬ مست میزنند
" ماهور" و " شور" و " جامه دران " عاشقت شدند
در " رودکی " و " کلهر " و " لطفی " نشسته ای
چنگ و کمانچه ٬ تارزنان عاشقت شدند
حتی خدایگان به تنت غبطه می خورند
آیات در یقین و گمان ٬ عاشقت شدند
از " منزوی " : جنونی و از " آتشی " : شکوه
کینگونه مات ٬ منتقدان عاشقت شدند
ای جوهر اصیل ترین شعر های ناب
برگرد ٬ شاعران جوان عاشقت شدند
غزل چهار
برای کودکان سیگار فروش
آن سوی شیشه ، کودکی با حرف تکراری
"آقا ؟ شما سیگار می خواهی ؟ خریداری ؟ "
" یک نخ بخر، پنهان نکن ، من خوب می دانم
مانند این مردم شما هم اهل سیگاری "
من در میان چشمهایش خیره اما او
در انتظار اینکه شاید بشنود آری
بر صورتم جاپای تیغ و عطرخوشبویی ست
بر صورت او کرت هایی از عرق جاری
یک شیشه ، تنها فاصله بین دو دستی که
نان خورده است و نان درآورده به دشواری
ناگاه فریادی مرا میگیرد از من ، های
آقا کجایی ؟ خواب هستی یا که بیداری ؟
اینبار دختر بچه ای با طعنه میپرسید
چیزی نمیخواهی ؟ شما هم پول کم داری؟
پاسخ ندادم دخترک با خنده ی تلخی
گفت : ای برادر جان رهایش کن ، سرکاری
غزل سه
اگر چه دل بریدی از همه وابستگی هایت
تو را می خواهم آری ، با تمام خستگی هایت
تو را می خواهم و در زیر لب همواره می خوانم
که روزی یاد خواهی کرد از دلبستگی هایت
تو لیلا نیستی ، تلفیقی از ویسی و رودابه
که حتی عشق اذعان کرده بر شایستگی هایت
ذلیخای زمان ، عریان بیا ! تا تهمت تاریخ
ببیند یوسفی را تشنه ی وارستگی هایت
تو جان شعر هستی از غزل تا شکل نیمایی
که تکراری نخواهد بود در پیوستگی هایت
غزل دو
دست از حنا ، با پلک های مرمری رقصید
آن گندمی با دیده ای خاکستری رقصید
"سرکنگی" اش آغاز شد ، انگار دریا هم
دیوانه شد ، با موج هایش بندری رقصید
او حد شرع و رقص خود را خوب می دانست
با چادری دور تنش ، بی روسری رقصید
انگار رقصش هم سرشتی آسمانی داشت
چون پا به پایش یکنفس حور و پری رقصید
نظم و نظام کهکشان ها را به هم می ریخت
خورشید من رقصید و دورش مشتری رقصید
می خواستم در یک غزل وصفش کنم ، دیدم:
حتی قلم از شوق این خوشباوری رقصید
شاید که می دانست من" سرحدی "ام ، آری
پس با تمام شیوه های دلبری رقصید
شاید برای غربت چشمان یک شاعر
شاید برای شعر های دیگری رقصید
۱)سرکنگی : به لرزیدن شانه ها در رقص بندری می گویند .
۲) سرحدی : اصطلاحا بندری ها به کسانی که بندری نیستند اما در بندر عباس زندگی می کنند سرحدی می گویند .
غزل یک
سوژه ی زیبای اشعار زمینی آسمانی
یار یک شاعر شدن سخت است...آیا میتوانی ؟
یار یک شاعر شدن سخت است بی تردید...آری
دوست دارم از همین اول حقیقت را بدانی
روح من مانند اشعارم همیشه بیقرار است
روح من هم همدلی می خواهد و هم همزبانی
آشنایم با تمام کوچه های شهر غربت
نام من این است: " تنهایی " ... نشانم : "بی نشانی "
آشنا با هفت پیچ انزوای منزوی ها
با نگاه بهمنی ... با بغض های بهبهانی
دود سنگینی گرفته قامت میخانه ها را
داش آکل کو ؟ کجا رفت آن مرام پهلوانی ؟
یک غزل خواندم که هم بغض غزلهایم بمانی
یک دو بیتی کفته ام تا یک نفس دشتی بخوانی...
در نگاه من خدا با دستهای خود نوشته:
شاعری...تلفیقی از ابلیس با پیغمبرانی !

