غزل بیست و سه
بر عکس قصه هاست و گیسو کمند نیست
آن زن که عاشقش شده ام قد بلند نیست
ما هم قدیم مثل دو تا یک کنار هم
هر چند این نتیجه ی مردم پسند نیست
این شعر ها به پای تو هرگز نمی رسند
یا خوب ٱنقدر که به نامت شوند نیست
تو از عسل گرفته شدی من چشیده ام
شیرینی تو یک ذره مانند قند نیست
آبی بپوش ، چشم بد از تو حذر کند
این اعتقاد های قدیمی چرند نیست
من یک سوال مختصر و ساده میکنم
بی حوصله نباش جوابش بلند نیست
مستی چشم های تو غیر طبیعی است
این مست ها همان که مرا میکشند نیست؟
بانوی بی نظیر من ، اقرار می کنم
این زندگی بدون تو یک لحظه بند نیست
غزل بیست و دو
من آمده ام تا که بگویی گله ها را
دل دل نکن و باز بکن مساله ها را
حیف است که دور از تو غزل شکل بگیرد
پیشم بنشین و بشکن فاصله ها را
من هیچ ...که تاریخ به دنبال تو بوده است
پایان بده جنگ و همه ی غائله ها را
اشکانی و ساسانی و سامانی و غیره
دنبال خودت می کشی این سلسله ها را
جریان تو آنقدر خلاصه و قشنگ است
که عاشق خود کرده ای کم حوصله ها را
آبستن چشمان تو هستند غزل ها
هی پلک نزن ، زجر نده حامله ها را
عصیان بکنی ، بغض شوی ، شعر بگویی
از بر شده ام تک تک این مرحله ها را
تو پنج دی و من بم آماده ی ریزش
آغاز بکن سخت ترین زلزله ها را
من از تو پرم ، از تو نوشتم همه جا را
پس دور نریزی همه ی باطله ها را
غزل بیست و یک
یک بار هم به نیت دیدن نگاه کن
چیزی نگو فقط تو به این تن نگاه کن
بر بند بند پیکر این مرد زل بزن
بر داستان تلخ شکستن نگاه کن
باور نمی کنی که همان مرد آشناست
باور نمی کنی که ... دقیقا نگاه کن
ای فاتح همیشگی قله های عشق
یک لحظه است ریزش بهمن ، نگاه کن
شاعر شکستنی ست ، ولی تکه تکه اش
یه نطفه است رو به سرودن ، نگاه کن
من را شکستی و شده ام شعر تازه ای
بر وزن طن ط طن ط ط طن طن ، نگاه کن
یک حرف ساده است دلیل جدا شدن
فرق رسیدن و نرسیدن ، نگاه کن
من را به چشم شبزده ای دوره گرد ، نه
من را به چشم عاشق یک زن نگاه کن
دلم گرفته دوباره، دوباره مثل همیشه *
و حس و حال غزل ، چهار پاره مثل همیشه
من و هجوم رباعی و مثنوی و سپید
و ازدحام ورق های پاره ، مثل همیشه
آهای دلخوشی هر شبم دلم خون است
از آسمان بدون ستاره مثل همیشه
کنار من بنشین ، جمله ای سلیس شویم
نهاد جمله من و تو گزاره ، مثل همیشه
و هر کسی که فقط عاشق است می فهمد
بدون راه فرار است و چاره ، مثل همیشه
چقدر بازی ابرو و دلبری بانو ؟!
که من مجاب تو ام بی اشاره متل همیشه
من و تو قسمت یکدیگریم و اثباتش
دوباره حافظ و یک استخاره مثل همیشه
اگر چه پیش تو هی دف زدم و خندیدم
ولی رفیق دل من "سه تارِ " مثل همیشه
دوباره عکس سه در چار روی میز اتاق
و جای خالی آن ماه پاره ، مثل همیشه
*از دوست عزیزم غلامرضا طریقی
غزل نوزده
مگر نه اینکه تو دنبال راحتی هستی ؟
چرا پس عاشق این مرد پاپتی هستی ؟
چگونه عاشق این مرد بد قلق شده ای ؟
تو وامدار عجب صبر و طاقتی هستی !
به روی سینه ی من سر گذار و گوش بده
که سرسپرده ی یک بمب ساعتی هستی
تمام شهر و عتیقه فروش ها جمع اند
مگر چه ای تو که اینگونه قیمتی هستی ؟
تو قاتلی و همواره تحت تعقیبی
چرا که صاحب آن چشم لعنتی هستی
تویی که اهل مد با کلاس امروزی
چگونه لایق یک یار سنتی هستی ؟
چقدر فاصله داریم ! من دهاتیم و
تویی که زاده ی این شهر صنعتی هستی
به بیت آخر این شعر می رسیم اما
هنوز عاشق این مرد پاپتی هستی ...
غزل هجده
تویی که دختر زیبای شهر بارانی
چگونه آمده بودی مرا بسوزانی ؟
چگونه آمده بودی که عاشقم بشوی ؟
و چشم های مرا باز هم ببارانی
تویی که بیت به بیت مرا خودت گفتی
و راز غربت این شعر را نمی دانی !
همیشه جای تو در حرف های سهراب است
که حس بی مثل باغ های کاشانی
تو رازدار ستون های تخت جمشیدی
شکوه جاری هر نقش طاق بستانی
تویی که طعم عسل داشتی چرا چندی ست
به تلخ طعمی زیتون ناب گیلانی ؟
حقیقت است و من منکرش نخواهم شد
که برگزیده ای از دختران ایرانی
نگو که خوب من از چشم هات می خوانم
از انتخاب من این روز ها پشیمانی
تمام قافیه ها را از آن خود کردی
ببخششان به من این بیت های پایانی
ولی نه - مال خودت ، چونکه خوب میدانم
تو قهر می کنی ، این شعر را نمی خوانی
غزل هفده
تو را نگاه و مرا مات آن نگاه کشید
کسی که چشم تو را اینهمه سیاه کشید
کسی که طرح مراباب ذوق تو نزد و
تو رابه ذوق من اینگونه دلبخواه کشید
به شاهکار خودش بر تو ! آنقدر زل زد
که نقش آینه ها را به اشتباه کشید
به رنگ گندمی ات طعم سیب را بخشید
و بعد پای مرا هم به این گناه کشید
فقط نگاه کن و شعر های تازه بخواه
که هر چه شعر کشید از همین نگاه کشید
غزال کوهنشینم به خود نناز که گاه
گناه ریزش کوهی به پای کاه کشید
من آن پلنگ جسورم که خرق عادت داشت
و نقشه های تصاحب برای ماه کشید
تو را رقم زد و لبخند زد به خلقت خویش
مرا کشید و برای همیشه آه کشید
و راز پاکی هر عشق پیش فاصله هاست
به این دلیل میان من و تو راه کشید
غزل شانزده
بیا بزن دو سه پیکی به افتخار خودت
بس است هر چه كه ما دور بوده ايم از هم
اراده کن که ببینی مرا کنار خودت
بیا" پوکر" بزنیم و دوباره" رنگ" شوی
چه دست های قشنگی كه در قمار خودت
هميشه داشتي و بر زدي دل من را
ميان اين همه صورت به اختيار خودت
اگر چه باختم اما خوشم كه مي بيني
دوباره خنده به چشمان غصه دار خودت
بدون شك تو به خورشيد رفته اي بانو
كه هست اين همه سياره در مدار خودت
اگر چه هر چه غزل داشتم از آن شماست
اگر چه اين غزلم هست يادگار خودت
بيا و تازه بكن حس شاعري ام را
كه شعر هاي مرا كرده اي شعار خودت
دلم هنوز همان آشناي سنتي است
"مرا ببوس" بزن باز با سه تار خودت
مني كه عاشق آزادي خودم بودم
چقدر ساده كشاندي به انحصار خودت
جواب پرسش من یک کلام کوتاه است
تو بی قرار منی یا که بی قرار خودت؟
تو اول همه ي شعر هاي من بودي
مخواه آخرشان را در انتظار خودت
ترانه ی دو
منُ ازحس خودت دیگه جدا کن عزیزم
یه جوری تو خاطراتت منُ جا کن عزیزم
یه روزی شیطونه از هم ما رو می گیره ٬ بیا
واسه خاطر خدا٬ منُ رها کن عزیزم
دلامون دروغکی برای هم شور میزدن
میدونی ؟ به جون هم وصله ی ناجور می زدن
عشق امروزی به درد من و تو نمی خوره
دلامون به همدیگه هی گره ی کور می زدن
دیگه راحت میشیُ با رویاهات سر میکنی
گل یادگاریمو میگیری پرپر میکنی
یه روزی دلت برام تنگ میشه ٬ اونوقت میشینی
همه ی شعرامُ دونه دونه از بر میکنی
منُ ازحس خودت دیگه جدا کن عزیزم
یه جوری تو خاطراتت منُ جا کن عزیزم
یه روزی شیطونه از هم ما رو می گیره ٬ بیا
واسه خاطر خدا٬ منُ رها کن عزیزم
من میرم ٬ تو هم میری٬ دنبال راه خودمون
هر کدوم دنبال سر پناه آه خودمون
من می خوام خودم باشم ٬ تو هم خودت باش و بذار
تا یه روز پی ببریم به اشتباه خودمون
دوس داری تو کوچتون فقط یه عابر بمونم
من دلم هواییه ٬ می خوام مسافر بمونم
تو با عاقلیت بساز ٬ منم با دیوونگیام
من جنون دارم ٬ میخوام همیشه شاعر بمونم
منُ ازحس خودت دیگه جدا کن عزیزم
یه جوری تو خاطراتت منُ جا کن عزیزم
یه روزی شیطونه از هم ما رو می گیره ٬ بیا
واسه خاطر خدا٬ منُ رها کن عزیزم
غزل پانزده
کجاست گرمي آن سينه ي جواني که
بغل کند بغلم را و پیش از آنی که
دوباره یخ بزنم ٬ جنس قطب ها بشوم
دوباره یخ بزنم مثل آسمانی که
میان پهنه ی خود آفتاب را گم کرد
و حسرتی به دلش مانده از زمانی که
غروب کرده و دیگر از او نشانی نیست
غروب همدم بی نام و بی نشانی که
گذشت وروح مرا با تمام سرمایش
ربود از نفس گرم مردمانی که
هميشه حرمت آيينه ها و دريا را
نگاه داشته اند از نگاه آني كه
بدون شك خودش آيينه ي زلالي هاست
و بر گزيده ي آبي مهرباني كه
نشسته است دوباره ميان اشعارم
و وزن هر غزلم موج بي اماني كه
به شوق بوسه زدن بر مسير پاهايت
هميشه آمده تا ساحل رواني كه
حسودتر شده و باز هم به سينه ي من
گذاشت دست رد و گفت بعد از آني كه
تو رفته اي همه ي شوق ماسه بادي ها
همين شده ست كه باشند دیدبانی كه
محافظت بکنند از دو رد پای عزیز
که مانده است بر این خاک باستانی که
چقدر قافیه ها را به کار وا دارم ؟
چقدر کش بدهم شعر را زمانی که
تو در ميان غزل ها نمي شوي محدود
بس است اي قلم من ، نمي تواني كه ...
غزل چهارده
دیگر نمانده مثل تو در این قبیله ها
از مستی نگاه تو مستند٬ تیله ها
از من گرفته اند تو را دست های پست
از من ربوده اند تو را باز٬ حیله ها
این بار هم نگاه کن ای ماه بی نظیر
بر حسرت پلنگ خودت پشت میله ها
از کافه های تخته شده میرسد هنوز
گاهی صدای "عارف" و رقص "جمیله" ها
پروانه ها به حسرت پرواز مانده اند
پروانه هاي حبس شده بين پيله ها
باید یکی شویم و فریدون دیگری
با یک درفش تازه بیاید٬ قبیله ها
غزل سیزده
اگر چه از کنارم میرود یکریز میخندد
که او فرزند پاییز است و با پاییز میخندد
کسی که زاده ی مهر است و روح برگ ریزانش
به سرسبزی روح جنگل و جالیز میخندد
تمام هستی خود را ، "دلم" را پیشکش کردم
و ديدم بر من و اين هديه ي ناچيز ميخندد
خدا هم در زمان خلقتش تبعیض قائل شد
كه در چشمان تو چشمان شيطان نيز ميخندد
تو قاتل هستي و در كار خود نوآوري داري
و چشمانت به رسم كشتن چنگيز ميخندد
عزيزم خنده هايم را به پاي شادي ام مگذار
كسي كه ميشود از غصه ها لبريز ميخندد
تمام اشك هايم را به دست باد خواهم داد
من آن هستم كه بي شك روز رستاخيز ميخندد
ترانه یک
عرق دست تو تنهاییمُ درمون میکنه
عقلُ از سر میبره آدمُ مجنون میکنه
نمیدونی که چقد عاشق دستای تو ام
واسه من مشکلای بزرگُ آسون میکنه
اگه راز دستتُ من بدونم اما لبت
همیشه از لبِ من رازشُ پنهون میکنه
تو لبات مثل انارِ یه روز آخر میرسه
که میاد رو لب من بوسه هاشُ دون میکنه
اون موقه میشم کبوتری که رو طعمه ی تو
خودش آروم میشینه خودشُ زندون میکنه...
تا کنارش بشینی یه کم باهاش حرف بزنی
مثِ کاری که صاحب خونه با مهمون میکنه
بوسه هات یه تیکه آتیشِ روی لبهای من
ترکیب ما دو تارُ شبیه قلیون میکنه
دوس دارم تا آخر دنیا کنارم بمونی
آخه موندنت حسودامونُ داغون میکنه
غزل دوازده
"نون"از شروع قصه ی ما "والقلم" نشد
حیفا که عاشقش شدم و عاشقم نشد
پشت مرا شکست فقط با نگاه سرد
پشتی که زیر بار غم ودرد خم نشد
ای دوستان نوشتم و اقرار میکنم
حسی شبیه عاشقی اولم نشد
گفتی برو عزیز... فراموش کن مرا
هی سعی کرده ام و به جانت قسم نشد
با اینکه حرف های تو گاهی شرنگ بود
در پیشم از قداستتان هیچ کم نشد
تو رفته بودی و طی این سال های سخت
بر هیچ دل به قدر دل من ستم نشد
بانوی مهربان غزل های من ببین
مهمانی ات تمام شد و "چای" دم نشد
غزل یازده
من پریشانم و از روحی پریشان می نویسم
صخره ای فرسوده ام از موج و طوفان می نویسم
گریه کن بانوی من این بغض های واپسین را
گریه کن ... من شاعرم در زیر باران مینویسم
چند روزی بیشتر در شهرتان شاید نباشم
اهل شهر عشقم و از طاق بستان می نویسم
از نگاهی قهوه ای از چشم های نافذی که
جذبه ی آبادی ام را کرد ویران می نویسم
عاشقم ... دیوانه ی شهری که صحرایی ندارد
از خیابان ! از خیابان ! از خیابان ! مینوسیم
او دلم را می رباید ، بهترین آنی که دارم
ای مسلمانان من از یک نا مسلمان می نویسم
او خرافاتی ست فال قهوه ها را دوست دارد
فالگیرش می شوم از راز فنجان می نویسم
شاعرم ؟ نه ... آخرین کفر زمان بی مکانم
با تمام کافری هایم از ایمان می نویسم
این غزل دارد قصیده می شود ای مهربانان
من ولی از عاشقی هایم کماکان می نویسم
غزل ده
شیرینی و لبان تو از قند خوشتر است
خال تو از هرات و سمرقند خوشتر است
لختی بخند...اخم نکن خوب شعر هام
بر زخم هام مرهم لبخند خوشتر است
عقل آمد و نوشت که در بند او نباش
عشق آمد و سرود که پابند خوشتر است
چسبیده ای به مال و منالی که می رود
این حرف ها برای تو هر چند خوشتر است
اما برای این دل شاعر طبیعت و
قلیان و طعم چایی دربند خوشتر است
با هر بهانه روح مرا خرد می کنند
وقتی که بی بهانه شکستند خوشتر است
بانو...خلاصه عرض کنم:دوست دارمت
بی دغدغه کلام هنرمند خوشتر است
غزل نه
انگار برگ آس خداوند رو شده
اینبار با دو ماه ٬ زمین روبرو شده
عطر تنت تمام هوا را گرفته و
کار پلنگ های جهان ٬ جستجو شده
اسپند دور قامت تو دود می کنند
حالا که ماه پیش تو بی آبرو شده
زیباترین الهه ی شهری و بی گمان
بوسیدنت برای همه آرزو شده
تو شاعر هوای نفس هاس تازه ای
انگار یک نفر نفس "شاملو" شده
اما من از تبار غزل های ساده ام
از شاعری که "یک دهه در خود فرو شده" *
چیزی بگو که در غزلم تازه تر شوند
این بغض های شوم وبال گلو شده
*یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن ..... "استاد محمد علی بهمنی"
غزل هشت
یک سفره ٬ یک آیینه ٬ با آیات قرآن ٬ آغاز مشروع گناهی آتشین بود
عشقش اهورایی ٬ اما در کنارش ٬ مردی نشسته از اهالی زمین بود
مردی نشسته که تمامی جنونش در جمله ای کوتاه میشد جا بگیرد
این جمله ی کوتاه و ساده : " تا همیشه دیوانه ی چشم تو ام ای نازنین " بود
حرف دلش را گفت اما دیدگانش ٬ دیگر توان خشکسالی را ندارد
آبی ترین ها را خدا در چشم او ریخت ٬ انگار راز خلقت دریا همین بود
این مرد اهل مرز پاکی است خاتون ٬ مرزی که با خون امیران آبدیده
مرز اساطیر وطن خواهی شبیه مردی که خونش حرمت حمام فین بود
خاک سیاوش ها و رستم هاست اینجا ٬ خاک کمانگیران بی نام و نشان است
خاکی که روزی تخت جمشید و شکوهش ٬ یک گوشه از پیشینه ی این سرزمین بود
اما زنی که پای این سفره نشسته ٬ با آن دل خسته سر یاری ندارد
دنبال روحی آسمانی وار می گشت ٬ در فکر عشقی باز بالاتر از این بود
اینبار زن حرف دلش را زد که ناگاه ٬ تقدیر هم بر ذات خود لعنت فرستاد
زن رفت ٬ اما مرد ماند و خاطراتش ٬ مردی که مبهوت کلام آخرین بود
غزل هفت
در جان من طنین صدای بنان تویی
زیباترین الهه ی ناز جهان تویی
هرچند آسمان خدا پر ستاره است
اما عروس هر شب هفت آسمان تویی
آنکس که در زمانه ی نامهربان ما ...
مهرش به عرش طعنه زده ٬ بی گمان تویی
من رانده ی بهشتم و دیوانه ی زمین
تا سیب سرخ وسوسه ی باغمان ٬ تویی
حالا ورق بزن و بخوان خط به خط مرا
تا باورت شود همه ی داستان تویی
ما در کنار هم غزلی ناب می شویم
وقتی که پیکرش منم و روح آن تویی
غزل شش
ای آسمان ٬ اگر بنشینی به جای من
سوگند می خورم که بباری برای من
نامرد ها تمام مرا خرد کرده اند
نامرد های حک شده در ماجرای من
ای مهربان بیا و کنارم کمی بمان
ای مهربان تر از همه ی شعر های من
تنها علیه خویش غزل گفته ام عزیز
تاریخ مینویسد از این کودتای من
یک روز می روم و قسم میدهم تو را
تنها غزل بخوان و نیا پا به پای من ...
حیف است از نگاه تو باران بیاید و ...
هی "حمد و سوره" سر بدهی در عزای من
این باورم شدست ٬ فقط عشق بوده است
معیار آفرینش تنها خدای من
من عاشقم ٬ همیشه از این در سروده ام
تا پر شود تمام جهان از صدای من


