تبليغاتX
پرپروک


 

شیرینی و لبان تو از قند خوشتر است


خال تو از هرات و سمرقند خوشتر است


لختی بخند...اخم نکن خوب شعر هام


بر زخم هام مرهم لبخند خوشتر است


عقل آمد و نوشت که در بند او نباش


عشق آمد و سرود که پابند خوشتر است


چسبیده ای به مال و منالی که می رود


این پول ها برای تو هر چند خوشتر است


اما برای این دل شاعر طبیعت و


قلیان و طعم چایی دربند خوشتر است


این شهر مال تو که مرا جرعه ای از آن


آب و هوای بکر دماوند خوشتر است


با هر بهانه روح مرا خرد می کنند


وقتی که بی بهانه شکستند خوشتر است


بانو...خلاصه عرض کنم:دوست دارمت


بی دغدغه کلام هنرمند خوشتر است

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل نه

 

انگار برگ آس خداوند رو شده

اینبار با دو ماه ٬ زمین روبرو شده

عطر تنت تمام هوا را گرفته و

کار پلنگ های جهان ٬ جستجو شده

اسپند دور قامت تو دود می کنند

حالا که ماه پیش تو  بی آبرو  شده

زیباترین الهه ی شهری و بی گمان

بوسیدنت برای همه آرزو شده

تو شاعری ٬ تمام خودت را سروده ای

پیچیده توی شهر ٬ کسی "شاملو" شده

اما من از تبار غزل های ساده ام

از شاعری که "یک دهه در خود فرو شده" *

چیزی بگو که در غزلم تازه تر شوند

این بغض های شوم  وبال گلو شده

 

*یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن .....  "استاد محمد علی بهمنی"

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل هشت

 

یک سفره ٬ یک آیینه ٬ با آیات قرآن ٬ آغاز مشروع گناهی آتشین بود

عشقش اهورایی ٬ اما در کنارش ٬ مردی نشسته از اهالی زمین بود

مردی نشسته که تمامی جنونش در جمله ای کوتاه میشد جا بگیرد

این جمله ی کوتاه و ساده : " تا همیشه دیوانه ی چشم تو ام ای نازنین " بود

حرف دلش را گفت اما دیدگانش ٬ دیگر توان خشکسالی را ندارد

آبی ترین ها  را خدا در چشم او ریخت ٬ انگار راز خلقت دریا همین بود

این مرد اهل مرز پاکی است خاتون ٬ مرزی که با خون امیران آبدیده

مرز اساطیر وطن خواهی شبیه مردی که خونش حرمت حمام فین بود

خاک سیاوش ها و رستم هاست اینجا ٬ خاک کمانگیران بی نام و نشان است

خاکی که روزی تخت جمشید و شکوهش ٬ یک گوشه از پیشینه ی این سرزمین بود

اما زنی که پای این سفره نشسته ٬ با آن دل خسته سر یاری ندارد

دنبال روحی آسمانی وار می گشت ٬ در فکر عشقی باز بالاتر از این بود

اینبار زن حرف دلش را زد که ناگاه ٬ تقدیر هم بر ذات خود لعنت فرستاد

زن رفت ٬ اما مرد ماند و  خاطراتش ٬ مردی که مبهوت کلام آخرین بود

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل هفت

 

در جان من طنین صدای بنان تویی

زیباترین الهه ی ناز جهان تویی

هرچند آسمان خدا پر ستاره است

اما عروس هر شب هفت آسمان تویی

آنکس که در زمانه ی نامهربان ما ...

مهرش به عرش طعنه زده ٬ بی گمان تویی

من رانده ی بهشتم و دیوانه ی زمین

تا سیب سرخ وسوسه ی باغمان ٬ تویی

حالا ورق بزن و بخوان خط به خط مرا

تا باورت شود همه ی داستان تویی

ما در کنار هم غزلی ناب می شویم

وقتی که پیکرش منم و روح آن تویی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل شش

 

ای آسمان ٬ اگر بنشینی به جای من

سوگند می خورم که بباری برای من

نامرد ها تمام مرا خرد کرده اند

نامرد های حک شده در ماجرای من

ای مهربان بیا و کنارم کمی بمان

ای مهربان تر از همه ی شعر های من

تنها علیه خویش غزل گفته ام عزیز

تاریخ مینویسد از این کودتای من

یک روز می روم و قسم میدهم تو را

تنها غزل بخوان و نیا پا به پای من ...

حیف است از نگاه تو باران بیاید و ...

هی "حمد و سوره" سر بدهی در عزای من

این باورم شدست ٬ فقط عشق بوده است

معیار آفرینش تنها خدای من

من عاشقم ٬ همیشه از این در سروده ام

تا پر شود تمام جهان از صدای من

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل پنج

 

اینجا بمان ٬ تمام جهان عاشقت شدند

تنها نه من ٬ زمین و زمان عاشقت شدند

ای بره ی سفید ! به غیر از شبان تو

یک گله گرگ ٬ زوزه کشان عاشقت شدند

منصور ها به شوق تو بر روی دار ها....

رفتند و با صدای اذان عاشقت شدند

سنتور و نی ٬ تنبک و دف ٬ مست میزنند

" ماهور" و " شور" و " جامه دران " عاشقت شدند

در " رودکی " و " کلهر " و " لطفی " نشسته ای

 چنگ  و  کمانچه  ٬  تارزنان  عاشقت شدند

حتی خدایگان به تنت غبطه می خورند

آیات در یقین و گمان ٬ عاشقت شدند

از " منزوی " : جنونی  و از " آتشی " : شکوه

کینگونه مات ٬ منتقدان عاشقت شدند

ای جوهر اصیل ترین شعر های ناب

برگرد ٬ شاعران جوان عاشقت شدند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


 غزل چهار

 

برای کودکان سیگار فروش

 

آن سوی شیشه ، کودکی با حرف تکراری

 "آقا ؟ شما سیگار می خواهی ؟ خریداری ؟ "

" یک نخ بخر، پنهان نکن ، من خوب می دانم

مانند این مردم شما هم اهل سیگاری "

من در میان چشمهایش خیره اما او

در انتظار اینکه شاید بشنود آری

بر صورتم جاپای تیغ و عطرخوشبویی ست 

بر صورت او کرت هایی از عرق جاری

یک شیشه ، تنها فاصله بین دو دستی که

نان خورده است و نان درآورده به دشواری

ناگاه فریادی مرا میگیرد از من ، های

آقا کجایی ؟  خواب هستی یا که بیداری ؟

اینبار دختر بچه ای با طعنه میپرسید

چیزی نمیخواهی ؟ شما هم پول کم داری؟

پاسخ ندادم دخترک با خنده ی تلخی

گفت : ای برادر جان رهایش کن ، سرکاری

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل سه

 

اگر چه دل بریدی از همه وابستگی هایت

تو را می خواهم آری ، با تمام خستگی هایت

تو را می خواهم و در زیر لب همواره می خوانم

که روزی یاد خواهی کرد از دلبستگی هایت

تو لیلا نیستی ، تلفیقی از ویسی و رودابه

که حتی عشق اذعان کرده بر شایستگی هایت

ذلیخای زمان ، عریان بیا ! تا تهمت تاریخ

ببیند یوسفی را تشنه ی وارستگی هایت

تو جان شعر هستی از غزل تا شکل نیمایی

که تکراری نخواهد بود در پیوستگی هایت

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


 غزل دو

 

دست از حنا ، با پلک های مرمری رقصید

آن گندمی با دیده ای خاکستری رقصید

"سرکنگی" اش آغاز شد ، انگار دریا هم

دیوانه شد ، با موج هایش بندری رقصید

او حد شرع و رقص خود را خوب می دانست

با چادری دور تنش ، بی روسری رقصید

انگار رقصش هم سرشتی آسمانی داشت

چون پا به پایش یکنفس حور و پری رقصید

نظم و نظام کهکشان ها را به هم می ریخت

خورشید من رقصید و دورش مشتری رقصید

می خواستم در یک غزل وصفش کنم ، دیدم:

حتی قلم از شوق این خوشباوری رقصید

شاید که می دانست من" سرحدی "ام ، آری

پس با تمام شیوه های دلبری رقصید

شاید برای غربت چشمان یک شاعر

شاید برای شعر های دیگری رقصید

 

۱)سرکنگی : به لرزیدن شانه ها در رقص بندری می گویند .

۲) سرحدی : اصطلاحا بندری ها به کسانی که بندری نیستند اما در بندر عباس زندگی می کنند سرحدی می گویند .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل یک

 

سوژه ی زیبای اشعار زمینی آسمانی

یار یک شاعر شدن سخت است...آیا میتوانی ؟

یار یک شاعر شدن سخت است بی تردید...آری

دوست دارم از همین اول حقیقت را بدانی

روح من مانند اشعارم همیشه بیقرار است

روح من هم همدلی می خواهد و هم همزبانی

آشنایم با تمام کوچه های شهر غربت

نام من این است: " تنهایی " ... نشانم : "بی نشانی "

آشنا با هفت پیچ انزوای منزوی ها

با نگاه بهمنی ... با بغض های بهبهانی

دود سنگینی گرفته قامت میخانه ها را

داش آکل کو ؟ کجا رفت آن مرام پهلوانی ؟

یک غزل خواندم که هم بغض غزلهایم بمانی

یک دو بیتی کفته ام تا یک نفس دشتی بخوانی...

در نگاه من خدا با دستهای خود نوشته:

شاعری...تلفیقی از ابلیس با پیغمبرانی !

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |